شرنگیات ۸۲

امروز این مطلب را به مناسبت درگذشت بزرگ مرد اصلاحات ، امیرکبیر می نویسم.چندین سال به فراخور این روز مطلب نوشته ام و این درد مشترک را رنجورانه بازخوانی کرده ام.آنچه که در قالب توسعه آمرانه یاد می شود و یا به تعبیری می توان از واژه هایی چون بهبود و پیشرفت شتابناک یا حتی خیرخواهی مصلحانه و اسامی دیگر ،درد مشترکی است که نه زمان درمان می کند ، نه حکومت ها و نه حاکمان.این درد نهادینه در اجزا سیستم است ، درتک تک ماست و مصلحانی که می‌کوشند یک تنه در مقابل این درد دست به جراحی بزنند ، اگر چه دستاوردهایی دارند اما بلاشک به قیمت از دست رفتنشان ،افزایش آنتروپی سیستم و تاثیرات درازمدتی که هر گونه کوشش برای توسعه را می بلعد تمام خواهد شد.(توسعه آمرانه را می توان در زندگی و خانواده ها نیز یافت ، آنجایی که همسران از سر خیر خواهی راه پیشرفت دیگری را علیرغم خواست طرف مقابل آمرانه هموار می کند و این می شود همان داستانی که شرحش رفت.)

امروز با یک تجربه مجدد توسعه آمرانه، یک تجربه شکست دیگر را در کارنامه ام ثبت کردم . بیش از ۱۲ سال است که رویکرد توسعه آمرانه را تجربه کردم و هر تجربه دردناک تر از قبلی به من آموخت که نمی شود و بقول قیصر امین پور گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود.

حال امروزم حال حمام فین است و ای کاش رگ غیرتی نبود که این دردها دُرد جان نشود.سرایش امروزم ، حسن ختام این درد مشترک است :

من در وطن و غریبم در این دیار

چشمم به در است و دلم غرق انتظار

همچو امیر ، کمر به اصلاح بسته ام

جلاد رو بگویید که منتظر نشسته ام

روحم پریشان ز تن خسته من است

آن رگ بزن ، رگی که رگ غیرت من است

شرنگیات ۸۱

هر سیستم بازی برای بقا و رسیدن به اهدافش ناگزار به ارتباط است ، ارتباط اجزا و ارتباط با محیط.حتی در سیستم های بسته هم ارتباط با اجزا وجود دارد.اما متاسفانه در جامعه ما از دیرباز دچار ضعف در ارتباطیم.شاید هم اگر بخواهیم واقع بینانه تر ببینیم دچار یک سکوت رادیویی عجیب هستیم.همکار با همکار کناری در یک کار مشترک(که تجربیات من به کرات این موضوع را اثبات کرده است.) ، رییس و کارمندان(ایضاً تجربیات پیشین)، سطوح مختلف اداری یک سازمان ، سازمان ها با همدیگر ، حتی در اشل کوچکتر همسران با هم و با فرزندان و خانواده ها با یکدیگر.سکوت رادیویی حکفرماست و ما برای مسائل ، اهداف ، وظایف ، چالشها ، تغییرات و …. با همدیگر دیالوگی نداریم و نتیجه اش می شود اقدامات که به طرفین آسیب می زند ، مسائل را پیچیده تر می کند ، فرصت ها را تهدید می کند و فاصله اجزا سیستم را زیاد می کند ، آنتروپی را بالا می برد و  هزینه ها را دو چندان می نماید.این یک آسیب فرهنگی است و تا درمان نشود ما در اکثر حوزه ها دچار آسیب های جدی هستیم و خواهیم بود.ارتباط و گفت گو هنرهایی می خواهد که نه به ما آموزش داده اند و نه در اتمسفر جامعه جاری است و آن خوب شنیدن وشنونده فعال بودن است ، تفکر منطقی و نقادانه ، رویکرد برد-برد طرفین و پرهیز از خودمحوری(که اتفاقاً از دیر باز و از هخامنشیان در ایران وجود داشته و شواهدی بیشماری از نوشته های گزنفون بجای مانده است.رک : نوشته ۳۷) ، مدارا و مفاهمه و….. همه از الزامات یک ارتباط موثر و پایدار است.

بگذریم از روزهایی که بزرگان این خاک نه تنها در ارتباطات و گفتگو سرمشق جوامع قرون وسطایی بودند ، حتی در مسائل علمی نیز گفتگو با مکتوبات علمی را رویکردی نوین در تضارب آرا معرفی می دانستند.خواجه نصیرالدین طوسی(رحمت خدا بر او) ، شرحی بر اشارات و تنبیهات ابن سینا نوشته است و در آن به پرسش های فخررازی پاسخ می گوید. این نوشته همچون گفت و گوست، یعنی با متن فخررازی گفت و گو می کند. او از مدافعان سرسخت «فلسفه یعنی گفتگو» است. در ابتدای شرح خود می گوید؛ هدفم دفاع از ابن سینا نیست، بلکه می خواهم با فخر گفت و گو کنم، ردّیه نوشتن هم نوعی گفت و گو با متن است. امام فخر که حضور ندارد، اما متن او در دست خواجه است  خواجه به او می گوید که این سخن توست و این هم سخن من. خواجه گفت و گو می کند.

حالا از آن میراث تمدنی سترگ، ما هستیم و یک سکوت عمیق!

و اگر هم صدایی هست اعوجاج است که رنگ و بوی اهریمنی دارد…….

پ.ن:

الف – ارتباط و گفتگو را از محیط خودمان شروع کنیم، خانواده، دوستان و همکاران و معجزه ارتباط موثر با شروطش را دریابیم.

ب-تجربه ام در سازمان های مختلف موید آن است که این دیالوگ موثر و ارتباط از کف تا سقف سازمان‌های ما برقرار نیست و آفت مهمی است که صدمات جبران ناپذیری دارد(و ایضاً خودم هم در مقاطعی به واسطه همین سکوت رادیویی ضربه خورده ام!)

شرنگیات 49

چند صبایی است که به جهت فراغت از نگارش کتاب کمدی اشتباهات ، فرصت دست داده تا کتابهای ناتمامم را ساماندهی کنم.مرور یکی از آنها را مرا سخت تحت  تاثیر اتفاقات پیرامونی ام قرارداده است.

در روانشناختی خودکامگی که هنوز نهایی نشده است ، پرونده مفصلی باز کرده ام در باب خودگرایی و لذت جویی یا به غلط مصطلح ، اپیکوریسم(البته هیوم معتقد است سوای اپیکور اندیشمندانی چون تیتوس پومپونیوس، آتیکوس، هوراس، هابز و لاک از همین منظر به خودگرایی پرداخته اند.)

پاسخ به پرسش اینکه آیا انسان ذاتا خودگراست؟ یا ذاتا دیگرگرا؟ (ذاتی است بدون اقتضا؛ نه اقتضا خودگروی دارد و نه اقتضا دیگرگروی؟ و بررسی پنج نظریه اساسی مطرح) مرا به یاد نظم گریزی ما و سیستم ناپذیری ما انداخت و اینکه آیا ریشه این گرایش غریزی است؟!!

و اگر اینگونه است ، چاره چیست؟

( داستان غریزه مرا به یاد شطحیات خیام انداخت که :

يا رب تو جمال آن مه مهرانگيز

آراسته اي به سنبل و عنبر نيز

پس حكم چنان كني كه در وي منگر

اين حكم چنان بود كه كج دار و مريز!

)

از اینکه از این منظر به این بحث نپرداخته بودم ، بسیار متاثر شدم که بحث دامنگیر و از آفت های رفتار کاری ماست.

بجای پرداختن به بحث خودکامگی از آن منظر ، شاید پرداختن به این مهم ضروری تر بوده است؛ به قول بیتی از ایام دانشجویی که شعر سفارشی سرایش می کردیم!! :

هومنا تا چند گویی بهر غیر *** از برای خود بگو نه بهر خیر

بهر درد های مبتلا به پژوهش کردن قطعاً  ضروری تر بوده است. این شد که از امروز آن را نیز در اولویت قراردادم تا عمری بود و فرصتی به آن بپردازم.