گرچه بنا نداشتم اینجا بنویسم ، اما نوشتم ، بخاطر قاب پنجره ای که بعد از ۲۰ سال و اندی مجدداً نگاهم به آن افتاد.و زمان از دست رفته…

آنجا بود که یاد مادلن و چای پروست افتادم و بقول رولان بارت در یک این همانی با پروست اندیشدیم و در آن قاب اندیشه کردم که پروست که در جستجوی زمان از دست رفته بوده است ، چه راه اشتباهی رفته و شیرینی بازآفرینی آن زمان از دست رفته به تلخی فقدان کنونی اصلا نمی ارزد.شاید باید کتاب دیگری نوشت: در جستجوی زمان حال

همانجا بعد آن قاب ، تصویر دیگری دیدم که وجه دیگر زمان را برایم متبلور کرد و آن الاستیسیتگی زمان بود.در یک لحظه ای زمان برایم متوقف شد و آنقدر کشسان که من سال ها را در آن مرور کردم و غافل از آنکه لحظه ای بیش نبود.هم می‌خواستم از اتساع زمان بنویسم ، هم از سوگند به عصر بنویسم و هم این روایت قاب پنجره.اما نشد که نشد و بقول مولوی در دفتر اول

شرح این هجران و این خون جگر *** این زمان بگذار تا وقت دگر