امروز این مطلب را به مناسبت درگذشت بزرگ مرد اصلاحات ، امیرکبیر می نویسم.چندین سال به فراخور این روز مطلب نوشته ام و این درد مشترک را رنجورانه بازخوانی کرده ام.آنچه که در قالب توسعه آمرانه یاد می شود و یا به تعبیری می توان از واژه هایی چون بهبود و پیشرفت شتابناک یا حتی خیرخواهی مصلحانه و اسامی دیگر ،درد مشترکی است که نه زمان درمان می کند ، نه حکومت ها و نه حاکمان.این درد نهادینه در اجزا سیستم است ، درتک تک ماست و مصلحانی که می‌کوشند یک تنه در مقابل این درد دست به جراحی بزنند ، اگر چه دستاوردهایی دارند اما بلاشک به قیمت از دست رفتنشان ،افزایش آنتروپی سیستم و تاثیرات درازمدتی که هر گونه کوشش برای توسعه را می بلعد تمام خواهد شد.(توسعه آمرانه را می توان در زندگی و خانواده ها نیز یافت ، آنجایی که همسران از سر خیر خواهی راه پیشرفت دیگری را علیرغم خواست طرف مقابل آمرانه هموار می کند و این می شود همان داستانی که شرحش رفت.)

امروز با یک تجربه مجدد توسعه آمرانه، یک تجربه شکست دیگر را در کارنامه ام ثبت کردم . بیش از ۱۲ سال است که رویکرد توسعه آمرانه را تجربه کردم و هر تجربه دردناک تر از قبلی به من آموخت که نمی شود و بقول قیصر امین پور گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود.

حال امروزم حال حمام فین است و ای کاش رگ غیرتی نبود که این دردها دُرد جان نشود.سرایش امروزم ، حسن ختام این درد مشترک است :

من در وطن و غریبم در این دیار

چشمم به در است و دلم غرق انتظار

همچو امیر ، کمر به اصلاح بسته ام

جلاد رو بگویید که منتظر نشسته ام

روحم پریشان ز تن خسته من است

آن رگ بزن ، رگی که رگ غیرت من است