شرنگیات 44

امروز همزمان با شهادت میرزا تقی خان امیر کبیر به دنبال فرصتی بودم برای طرح تجربه نافرجام توسعه آمرانه و تجربه شخصی خودم از چنین رویکردی (سوای تاریخ نوشته های تجربیات بزرگانی چون حسنک وزیر ، جعفر برمکی ، قائم مقام فراهانی ، میرزاتقی خان امیر کبیر و …)

واقعاً اگر بخواهیم مهمترین آفت و مشکل این نافرجامی که به شکل خیلی تلخ در حوزه محدودی تجربه کردم را بیان کنم همان سخن ارزشمند امیركبیر است که در روز تبعیدش از تهران به كاشان، با افسر همراهش «جلیل خان جلیلوند» چنین زمزمه نمود:  “من اشتباه كردم كه تصور می‌كردم مملكت وزیر عاقل می‌خواهد! خیر مملكت پادشاه عاقل می‌خواهد! “(مكی، تاریخ بیست ساله ایران، ص 500)

چشمان اسفندیار این رویکرد همان است که این بزرگ مرد تاریخ گفت.خواه این رویکرد در یک اداره اتفاق افتد ، خواه یک کشور . نتیجه همان است که بوده!

برای عزیزی شعری سروده بودم در نقد مدیریت و سیستم آن .خالی از لطف نیست بخشی از اختتام آنرا اینجا بازنشر کنم :

عاقلی گفت با من ، سحری

هومنا تن بده به این هشدار

هرکه در عصر ما مصلح شد
آخرش شد سه پایه و یک دار

گوش جان داده ام به این پندش
و کنم شرمساری از این کردار

آن همه بیتها که من گفتم
کل آن را می کنم انکار

شرنگیات 41

امروز که یکی از متخصصین قدیمی هواپیماهای رادارگریز را در چاپ خانه دیدم دلم گرفت ،این قبیل دوستان را که در کنارم هستم می بینم، افسوس میخورم. در  سال 83 که دبیرخانه علمی همایش توسعه  ای محله ای را هدایت می کردم ( ای کاش این همایش را به سرانجام نمی رساندم که بشود بلای  شهر تهران) بعضاً کارهایی پیش می آمد که علیرغم دوستانی که کمک بودند، مجبور به انجامش بودم.یک بار به دبیر همایش، دکتر یازرلو به مزاح گفتم: دکتر جان تانک را برده اید تاکسی خطی کرده اید! هم صدای مسافر در می آید که این تاکسی چرا اینطور می رود و اینجوری است؟! و هم صدای  شما. خلاصه قصه پر غصه تانکی که بعضاً بجای شلیک و استفاده از قابلیتهایش مجبور بود مسافر بزند ، سالهاست که بن انگاشت لایتغیر برایم شده است. متاسفانه قابلیتهای شرکتهایی مثل لاکهید را هم نداریم که شرایطی  در جایی فراهم کنیم که تانک برود خط مقدم!

امروزه شرایطی را هم می بینم که ژیان را می  برند  لب خط! و می شود سپر زرهی نیروهای  آفندی!!

شاید در دنیای واقعیت وقتی پدر یکی از دوستانم را هم  می بینم که سالها راننده تانک M60 بوده و در جنگ راننده تربیت می کرده در گوشه ای به کار آزاد مشغول است ، مجبورم به این واقعیت تلخ تن بدهم.

شرنگیات +37

(+ ،  پلاس ، بابت شدت و حدتش)

هر روز شاهد رفتار هموطنانم در رانندگی ، خرید ، صفوف خرید (خصوصاً در میادین میوه و تره بار و خصوصاً میادین بالای شهر که مراجعینش نیمه سال فرنگ هستند! ) و… هستم. به نظر می رسد علیرغم همه‌ی دغدغه نسل انقلابی ما که به دنبال تقبیح مغرب زمین بودند و البته قبل از ایشان نیز در ادوار تاریخی این خواسته‌ی ایرانیان خواستگاه داشته است،شاهد واقعیت تلخ وارونه ای هستم که غیر قابل انکار است.در طول این قرن ها مراوده و فرهنگ غنی تسامح و تساهل ما ، ما تبدیل به مغرب زمینی شده ایم که خود آنرا ناشایست بشریت می خوانیم!

کسانی که تاملی در تاریخ نموده اند و نه تورق ، به خوبی می دانند که فرهنگ امپراطوری باستانی ایران ، فرهنگ تعامل ، هم زیستی و تفاهم قبایل ، ملتها و اقوام مختلف بوده است و فرهنگ یونانیان ، فرهنگ فرد گرا و خود محور ( به شهادت آنچه از اعترافات یونانیان به جا مانده- با اجازه از استاد پورپیرار).آن روز که به زعم ترسیم فیلم های مهمل 300 ( که اساساً این نکته چون استخوان اجدادشان در گلوی سازندگان آن گیر کرده است.)سپاه ایرانیان متشکل است از همه اقوام و قبایل مختلفی که جان خویش را در راه اعتلای امپراطوری خود گذارده اند.یونانیان هستند که فقط خوداند وبس!

امروز از آن فرهنگ دیگر خواهی و مدارا، ما مغلوب فرهنگ خود محوری هستیم که در رفتارهایمان به خودخواهی و بی تحملی و کم ظرفیتی منجر شده است ( قابل توجه دوستان عشق ایران باستان و تمدن آن  دوره) ، جدای از  همه آموزه ها و قواعد دینی مترقی خودمان، ما بنیادی مقهور فرهنگ مغرب زمین شدیم. به قول سید جلال الدین اسد آبادی – که در عصری می زیست که حریم ها و حرمتها و فرهنگ پهلوانی ما هم بود و هنوز فرسنگ ها  تا فرهنگ مدرن! امروز ما فاصله داشت- که گفت ” در اروپا مسلمانی دیدم اما مسلمان ندیدم و در اینجا ( ایران) مسلمان دیدم و مسلمانی ندیدم.”

نه از فرهنگ امپراطوری ایران خبری است و نه فرهنگ تمدن اسلامی : ما مغرب زمینی هستیم که قهرمانانی مانند تمیستوکل یونانی فیلم 300 ترسیم می شود( البته نه از ابعاد مثبت و مهملش!!) ؛ از این پس بیشتر باید درباره فرهنگ خودمان ، یونان باستان ، بدانیم.( حداقل به امید آنکه اسکندری از ما پدید بیاید!!!)

پ.ن : با پاسخ آن دسته از عزیزانی که به دنبال واکافت این موضوع هستند آشنا ام: توجیحی که  ترسیم  یک حلقه افزایشی افسارگسیخته در سیستم بازخورد تقویتی است .اگر نخواهم آن را با زبان سیستمی تحلیل کنم ، ساده اش و به قول خودمان لری اش می شود حرف بالزاک ، نویسنده شهیر فرانسوی که می گفت برای رفع خستگی و رمان نوشتن به استراحت و سفر نیاز دارد و برای اینها نیاز به پول و برای پول نیاز به نوشتن رمان! که در یک حلقه افسارگسیخته به دام افتاده بود.با این حلقه شوم به خوبی آشنا هستم.