شرنگیات ۶۶

عزیزی امروز در رابطه لزوم سفر به کربلا در هر شرایطی بحث می کرد و در انتها رسید به این نتیجه که انسان درمسیر زیارت سالار شهیدان امام حسین(علیه السلام) بمیرد ، چون در این دنیا وجودش تاثیری ندارد! ناخودآگاه یاد فیلم هیوگو  افتادم و جمله تاثیر گذار و فلسفی شخصیت اصلی فیلم به دوستش ، هنگامی که درون ساعت مکانیکی عظیم ایستگاه قطار به عظمت آن می نگرند : همه این چرخ دنده ها در کنار هم هدف واحدی را دنبال میکنند که شاید خودشان ندانند ، من به هم به دنبال نقش خودم در بین این چرخ دنده های زندگی ام.مثلاً وقتی از یک گلبول قرمز بپرسیم که تو چه می کنی و وضعت در این عالم بدن چیست ، می گوید که ما وظیفه تغذیه سلولها را داریم ، می آییم و می رویم و می میریم.تصورش از این بدن در همین حد است و نمی داند که مثلا الان در جسم یک خلبان جنگنده دارد بعنوان یک ابر سیستم خدمت رسانی می کند یا یک کسی که در دریا در حال غرق شدن است و در اضطراب دست و پا می زند.این است که ما وقتی دیدمان همان چهار نفر دور برمان می شود ، از عظمت وجود خود و نقش تاثیر گذارمان غافل می شویم

پ.ن : حسن تصادف آنکه امروز همزمان با فرمایش این بزرگوار کتاب سوار بر سورتمه آرتور شوپنهاور از یاسمینا رضا به دستم رسید و روایت بن بست فلسفی لویی آلتوسر ، استاد فوکو و دریدا و کشتن همسرش!! ،بخشی از کتاب را که می خواندم یاد این یاس های فلسفی امروز آن بنده خدا افتادم و آن برداشتها ، البته از نوع اسلامیزه شده اش!؟